پلوتارخ ( مترجم : كسروى )
178
ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )
از اينجاست كه آنان تومار را « استاف » مىخواندند كه به معنى چوب است . بارى چون تومار به لوساندير رسيد سراسيمه گرديد زيرا از دادخواهى و دشمنى فارنابازوس مىترسد و اين بود كه به ديدار او شتافت و اميدوار بود كه با ديدن او گفتگو را از ميان خواهد برداشت . اين بود چون نزد او رسيد خواستار گرديد كه نامه ديگرى به قاضيان نوشته خرسندى از او نمايد و چنين بگويد كه شكايتى از وى ندارد . بايد گفت فارنابازوس را درست نمىشناخت و اين نمىدانست كه او زيركتر از خود وى مىباشد : چه فارنابازوس كاغذى را درست از روى خواهش او نوشته به انجام رسانيد . ولى در نهان نيز نامه ديگرى كه از هرباره مانند آن مىنمود نوشته و در نزد خود نگهداشت كه چون هنگام مهر كردن رسيد اين يكى را مهر كرده به جاى آن يكى به لوساندير سپرد . اين بود لوساندير چون به لاكيدومون رسيد و بدانسان كه رسم بود به نزد قاضيان رفت آن نامه فارنابازوس را به ايشان داد و شك نداشت كه شكايتى از او باز نمانده . زيرا لاكيدومنيان فارنابازوس را در نتيجه آن جانفشانيها كه در راه ايشان كرده بود و در جنگها هميشه بيش از ديگر سركردگان پادشاه مىكوشيد بسيار دوست مىداشتند و اين زمان او نيز از لوساندير خرسندى آشكار ساخته بود . قاضيان آن نوشته را خوانده دوباره به خود او پس دادند و او آن را خوانده دانست كه فريب خورده است و اين بود با حالى كه خود را نمىشناخت از آنجا بيرون آمد . ولى پس از چند روز دوباره به ايفوران چنين گفت كه بايد به پرستشگاه آمون رفته به آن خدا قربانيهايى كه به هنگام جنگ نذر گفته بگزارد . برخى اين را به راستى باور مىنمايند كه هنگامى كه او شهر آفوتاى « 1 » را در ثراكى محاصره كرده بود ناگهان در خواب آمون را ديد جلو او ايستاده است و او چنين فهميد كه خدا برداشتن محاصره را خواستار است و اين بود محاصره را برداشته و به مردم شهر دستور داد قربانيها براى خدا بكنند و خود در دل گذاشت كه سفرى به ليبوا كرده آمون را از خود خرسند گرداند . ولى بيشتر كسان مىگويند خدا جز بهانه نبود و حقيقت اين است كه او از ايفوران مىترسيد و در آنجا در شهر هميشه بايستى يوغ فرمانبردارى آنان را بر گردن خود داشته بىبهره از
--> ( 1 ) . Aphytae